تبليغاتX
جورابهای وصله دار
جورابهای وصله دار

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد // نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

كاش كودك بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود....

كاش كودك بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ    بر لب داشته باشم....

كاش كودك بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه همه چيز را فراموش مي كردم.......

کاش کودک بودم تا روح خدایی و آسمانیم بر بدن زمینیم در برابر گناهان غلبه میکرد (این یکی از خودم بود)

پ.ن۱: خدایا منو ببخش چون برات بندهء خوبی نبودم..

پ.ن۲: من امروز تازه فهمیدم چقدر کوچکم..

پ.ن۳: حالا که نمیتونم برگردم به دوران معصومیت کودکیم سعی میکنم کودک معصوم درونم رو دوباره بیدار کنم..

پ.ن۴: خدایا گناهان من و امثال من رو به عظمت و بزرگیت ببخش .. (اهدنا علی صراط المستقیم)

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:25 توسط محمدمانی| |

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت .

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود .

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت :

»همسر تو گوژپشت خواهد بود .«

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

"اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن ."

فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید .

او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود ...!!!

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:41 توسط محمدمانی| |

 

واقعا اینجور جاودانه ماندن چقدر لذت بخشه.....

 

 

پ.ن: خودمم اینجا ثبت نام کردم نمیدونید چه حس خوبی داره که

 فکرکنید بالآخره یه جایی بدرد بخوری...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:37 توسط محمدمانی| |

کی می آیی ..؟

سه روز از رفتنت و عمری بر من گذشت

از رفتن نیامدی

وحتی در این سه سال نام تو را بر دخترم نهادم

                                                                 ....تا بیایی!!

چنان دیر کرده ای که مریم سی ساله است و

سی و سه سال و سه روز از مرگم میگذرد......

                                                              ( علی عبدالرضایی )

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:44 توسط محمدمانی| |

گاه بی گاه

             گاه ناگاه

                         گاه هر گاه .....

لب پنجرهء خاطره ام باز بیا..

دل من به ناگاه هر گاه وجودش را

به درگاه نگاهت فرش خواهد کرد بی گاه .....

                                                             *مانی*

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:5 توسط محمدمانی| |

توليب أمستردام

في مقهى "فان غوغ" على ضفة القنال التقينا.
مددتَ يدك وشققتَ صدري
بأظافرك الموسخة بأصباغ اللوحات،
وتناولت قلبي ورميت به إلى القطط لتلتهمه،
وتركتَ لي مكانه زهرة توليب حمراء...
وقلت لي: ذوقي الحياة الآن!
.

.

در قهوه‌خانه‌ی وان‌گوگ
بر ساحلِ کانال با هم ملاقات کردیم
دست‌ات را دراز کرده
و با ناخن‌های آغشته به رنگ تابلوها
سینه‌ام را شکافتی
قلب‌ام را گرفته،
سوی گربه‌یی انداختی تا قورت‌اش دهد
و به جای آن لاله‌ی سرخی را گذاشتی
و به من گفتی: حالا طعم زندگی را بچش!

                                                         (غاده السمان)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 17:59 توسط محمدمانی| |

وقتی در دهان کوسهء جوان جان می داد

ماهیگیر پیر

بیاد آورد

آنروز را که از سر ترحم رهانید

ماهی کوچک خاکستری را از دام .....

                                                  * مانی *

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:4 توسط محمدمانی| |

تنها زاده شده ام

و تنها خواهم رفت

ولی ....

سعی دارم در این روزگار سراسر بی کسی و تنهایی

کسی بیابم تا وقت رفتن برایم

اشکی بریزد و آرزوی دیدار تا قیامت کند......

                                                          * مانی*

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 2:21 توسط محمدمانی| |

امروز میخوام از تنها گشایندهء مشکلات بنویسم . از "خدا"یی بنویسم که به قول دکتر شریعتی جانشین تمام نداشته های ماست.کسی که در روزهای پرفراز و نشیب زندگی راهنمای ماست و هر وقت احساس تنهایی میکنیم تنها همدم و همراه ما بوده و خواهد بود . همین احساس نزدیکی به اوست که حس مهربانی ، دوست داشتن ، زندگی کردن و باهم بودن رو به ما میده و به نظر من با این احساس دیگه تنهایی به سراغمون نمیاد . البته من به وجود تنهایی اعتقاد ندارم و اون رو زاییدهء تفکرات خودمون میدونم چون انسان اجتماعی زاده شده و در همه حال به دنبال یافتن کسیه و همونطور که گفتم اگه کسی رو هم اطرافش نداشته باشه خدا در همه حال تنهاش نمیگذاره و چه خوب میشه که اگه همه برای به دست آوردن نیمهء گم شده شون عجولانه تصمیم نگیرن و کمی به ندای درونی خودشون توجه کنن و به قولی از عقلشون کمک بگیرن تا تو این راه خدای ناکرده نیمهء اولیشون رو گم نکنن چه برسه به پیدا کردن دومی........

(سعی کن همیشه به کسی که تشنهء عشق است دل نبندی ،

سعی کن به کسی دل ببندی که لایق عشق است

چون تشنهء عشق روزی سیراب خواهد شد)

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 10:54 توسط محمدمانی| |

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد
پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست ....

                                                                         (پائولو کوئیلو)

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 19:51 توسط محمدمانی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ