تبليغاتX
جورابهای وصله دار جورابهای وصله دار

پست...شاید ثابت!!!

چند روزیست به روی چهارپایه ی کنار حیاط

به یاد چشمانت

قلبی می کشم پراحساس...

شاید....

تیر نگاهت برآن افتد

و تو صیاد شوی باز

ولی حیف ....

چقدر جای تو روی پشت بام همسایه خالیست...

بیشتر!!!

                                                       محمدمانی

پ.ن : خوش اومدین به اینجا...

پ.ن۲ : دوس دارم وقتی میایین تو نظرتون رو هم بگید و مارو شرمنده کنید...

پ.ن۳ : از این که با ما همسفرید خوشحالیم

چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 17:6ارسال توسط: محمدمانی
حاضر جوابی !!!

می گویند:  "مریلین مونرو ” یک وقتی نامه ای به ” البرت اینشتین ” نوشت:

فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . .  چه محشری می شوند!

"اینشتین”در جواب نوشت:

ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.

واقعا هم که چه غوغایی می شود!

ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 7:50ارسال توسط: محمدمانی
بدجور!!!
تو چه می دانی

باز دلتنگت میشوم

بد جور....

از همان جورهای همیشگی.....

                         

                                    * محمد مانی *

سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 7:17ارسال توسط: محمدمانی
چه کشکی ... چه پشمی!!!
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی كمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یك غلطی كردیم
غلط زیادی كه جریمه ندارد.


برگرفته از كتاب كوچه نوشته احمد شاملو

سه شنبه دوم اسفند 1390 11:34ارسال توسط: محمدمانی
زیبا ....
زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید

دلتنگی مرا

زیبا

هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

در تندباد عشق نلرزد

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

زیبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

من سبز می شوم

زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

بچرخانم

بر حول این مدار

زیبا

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا ...
سه شنبه یازدهم بهمن 1390 9:16ارسال توسط: محمدمانی
زنی عاشق در میان دوات

اگر به خانه ي من آمدي"...برايم مداد
بياور.....مداد سياه...مي خواهم روي چهره ام خط
بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر
هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم !

يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.....نمي خواهم
كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!

يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در
آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر
به بهشت مي روم گويا!

يك تيغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم.... سرم
هوايي بخورد..... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !


نخ و سوزن هم بده، براي زبانم مي خواهم ...
بدوزمش به سق....اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود..........مي خواهم هر روز انديشه
هايم را سانسور كنم !

پودر رختشويي هم لازم دارم.....براي شستشوي
مغزي....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند... تا
آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه
عرب ني انداخت... مي داني كه؟ بايد واقع بين بود
!

صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير......مي خواهم
وقتي به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه مي
زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!

يك كپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي
كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد، فحش
و تحقير تقديمم مي كنند !

تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي
فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم....
ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را
بخورم !

و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم يك
پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بياويزم به
گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:

"من يك انسانم "..." من هنوز يك
انسانم" ...." من هر روز يك انسانم

                                                                غاده‌ السمان (شاعر زن سوری)

پ.ن: اینو قبلا گذاشته بودم ولی دوس داشتم دوباره تکرارش کنم امیدوارم خوشتون بیاد

دوشنبه بیست و ششم دی 1390 17:29ارسال توسط: محمدمانی
بیا...
گاه

دلم لک میزند

برای آن شانه

که

زیبا کاشانه ای بود

برای احساس پریشانم ...

ولی حیف.....

                                                        * محمدمانی *

پ.ن : الهی به امید تو

پ.ن : تسلیمم به حکمتت .... تو بزرگی کن

جمعه شانزدهم دی 1390 8:36ارسال توسط: محمدمانی
بفرمایید

                http://clickchat.ir/

چهارشنبه چهاردهم دی 1390 15:5ارسال توسط: محمدمانی
...!!!

حجاب

تنها جایی که حجاب داشت
هنگام نماز خواندن بود،
گویا تنها کسی که به او
محرم نبود خداوند بود...
 
پ.ن : منبع سرباز کوچولو
سه شنبه ششم دی 1390 7:54ارسال توسط: محمدمانی
یکشنبه چهارم دی 1390 12:1ارسال توسط: محمدمانی